![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
صفحه نخست آثار نوشتاري مقاله ها مبانى انسانشناسى انقلاب اسلامى |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
1. انسان خليفۀ خدا بر روى زمين است:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَتَجْعَلُ فِيها مَنْيُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ»(17)
و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من گمارندۀ جانشينى در زمينم، گفتند: آيا كسى را مىگمارى كه در آن فساد مىكند و خونها مىريزد، حال آن كه ما شاكرانه تو را نيايش مىكنيم و تو را به پاكى ياد مىكنيم. فرمود: من چيزى مىدانم كهشما نمىدانيد.(18)
2. انسان از ظرفيت علمى بسيار زيادى، حتى بيشتر از ملائكه، برخوردار است:
«وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِهؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ × قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُالْحَكِيمُ × قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُغَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ»(19)
و همۀ نامها را بهآدم آموخت. سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و گفت: اگر راست مىگوييد به من از نامهاى ايشان خبر دهيد، گفتند: پاكا كه تويى، ما دانشى نداريم جز آنچه به ما آموختهاى، تو داناى فرزانهاى. فرمود: اى آدم، آنان را از نامهايشان خبر ده و چون از نامهايشان خبرشان داد، فرمود: آيا به شما نگفتم كه من ناپيداى آسمانها و زمين رامىدانم.
3. همانطور كه پيش از اين گفته شد، انسان فطرتى خدا آشنا دارد؛ اين آشنايى در عمق وجود او نهادينه شده است.
«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ»(20)
و چونپروردگارت فرزندان بنى آدم را از پشتهاى ايشان برگرفت و آنان را بر خودشان گواهگرفت و پرسيد آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا، شهادت مىدهيم. تا مبادا در روز قيامت بگوييد ما از اين حقيقت بىخبر بوديم.
4. انسان علاوه بر عناصر مادى، از روحى الهى برخوردار است:
«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ × ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُمِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ × ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ»(21)
خدا كسى است كه هر چيز را كه آفريد، نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، سپس نسل او را از چكيده آب بىمقدار پديد آورد، سپس او را استوار كرد و در او از روح خويش دميد.
5. انسان از كرامت وشرافت ذاتى برخوردار است. بيشتر مخلوقات در اين فضيلت با اوبرابرى نمىكنند.
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً»(22)
به راستى كه فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا روانه داشتيم و به ايشان از پاكيزهها روزى داديم و آنان را بر بسيارى از آنچه آفريدهايم، چنان كه شايد و بايد برترى بخشيديم.
6. انسان در مسير خدا در حركت است:
«يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»(23)
هان اى انسان تو در راهپروردگارت سخت در تلاش هستى و او را ملاقات خواهى كرد.
7. تمام نعمتهاى زمين براى انسان آفريده شده است:
«هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً»(24)
او كسى است كه آنچه در زميناست، همه را براى شما آفريد.
8. انسان آفريده شده است تا خدا را عبادت كند.
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلّا لِيَعْبُدُونِ»(25)
و جن و انس را جز براى آن كهمرا بپرستند، نيافريدهام.
در برخى از آيات قرآن از انسان به عنوان يك موجود منفى و پست و بلكه در برخى از آياتپستتر از حيوانات ياد شده است پارهاى از اين آيات را مرور مىكنيم.
1. انسان موجودى است ناسپاس.
«وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍعَرِيضٍ»(26)
اگر خدا به او نعمت دهد، از او روى گردان مىشود و هرگاه دچار سختىها و ناگوارىها شود، به خدا روى مىآورد.
2. در صورت بىنيازى طغيان مىكند.
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى × أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»(27)
اگر خود را بىنياز ببيند، سركشىمىكند.
3. انسان موجودى است خود بين وفخرفروش.
«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌفَخُورٌ»(28)
واگر پس از محنتى كه به او رسيده، نعمتى به او بچشانيم حتماً خواهدگفت:
گرفتاريها از من دور شد!« بىگمان، او شادمان وفخرفروش است.
4. همچنين صفاتى از قبيل ظلوم، كفور، هُلوع، جزوع ومنوع براى انسان ذكر شده است.
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ»(29) انسان بسيار ستمگر وبسيار ناسپاس است.
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ»(30) انسان بسيار كفران كننده وناسپاس است.
«إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً»(31) انسان حريص آفريده شده است.
«إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً × وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً»(32)
اگر بدى به او برسد جزع كننده است و اگر نعمت به او برسد بخل كننده است.
بنابراين انسان از يك طرف موجودى است جانشين خدا در زمين، داراى فطرتى الهى،آزاد، مستقل، مسلط بر طبيعت، زمين و آسمان، داراى ظرفيت علمى نامحدود و برخوردار از شرافت و كرامت ذاتى و از طرف ديگر موجودى است با ويژگىهايى چون ناسپاسى، طغيانگرى، فخرفروشى، ستمگرى، و پستتر از حيوان.(33)
از دو بعدى بودن انسان تحليلهاى مختلفى صورت گرفته است. آيةاللَّه جوادى آملى، با استفاده از آموزههاى تفسيرى علامه طباطبايى، معتقد است كه تكوين و پيدايش انسان در بردارندۀ دو دسته از عناصر است: عناصر فطرتى كه در بردارندۀ ويژگىهاى الهى و معنوى انسان است و اوصاف مثبت براى همين بخش از انسان قابل تطبيق است. عناصر طبيعى كه برخواسته از طبيعت انسان و دربردارندۀ غرايز انسانى و ويژگىهاى مادى انسان است. همين بخش از وجود انسان موجب مىشود تا انسانها همديگر را استثمار كنند و به تسخير هم درآورند و ويژگيهاى منفى براى اين بخش از وجود انسان قابل تطبيق است.(34)
محمدتقى جعفرى قائل به دو خود شده است: خود طبيعى و خود انسانى. «حياتطبيعى» انسان در قلمرو خود طبيعى قابل توضيح است و «حيات طبيعى روانى» انسان در قلمرو خود انسانى. انسان از منظر طبيعى دوستدار مال دنيا و سود جوست.
«إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ»(35)
(او)انسان براى محبت به خير زياده رو است.
«وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا»(36)
مال را بسيار دوست مىدارد.
مىخواهد از ضرر فرار كند(37)، حيلهگر است(38). نفس اشاره به همين خود طبيعى دارد. خود طبيعى مقتضى صلاح و فساد مىباشد. آيۀ زير بىطرف بودن «نفس» يا «خود طبيعى» و به عبارت ديگر ظرفيت «نفس» براى صلاح و فساد را به خوبى تبيين مىكند:
«كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»(39)
هر نفس در گرو عملى است كه آن را اندوخته است. بر همين اساس است كه انسان نياز به تربيت دارد تا به سمت صلاح حركت كند.(40) اگر انسان حياتطبيعى را به سمت «صلاح» راهنمايى كند به ارتقاى فطرت الهى كمك كرده است.
صدرالمتألهين در سخنى بسيار مهم براى انسانها درجات و مراتب متنوع و متعددى قائلشده است. به نظر وى انسان به گونهاى آفريده شده است كه استعداد صورتهاى مختلف را در خود دارد، بنابراين مىتواند از ملائكه و فرشتگان الهى به خدا نزديكتر شود و نيز ممكن است از حيوانات فروتر رود.
بدان كه در هيچ نوعى از انواع موجودات، اختلافى كه در افراد بشر يافت مىشود، وجود ندارد و اين بدان سبب است كه ماده انسانى به گونهاى آفريده شده است كه در آن استعداد انتقال به هر صورتى از صور و اتصاف به هر صفتى از صفات وجود دارد. برخى از انسانها در مرتبۀ بهايم هستند و نفس آنها نفس شهوى است و برخى در مرتبۀ درندگان هستند و نفس آنها نفس غضبى است و برخى در منازل شياطيناند و برخى از نوع فرشتگان و هر يك از اين اجناس چهارگانه را انواع فراوان و بىشمارى است.(41)
در تحليل استاد مطهرى نيز از دو «خود» صحبت شده است: خود و من كمال طلب و علوى و خود و من حيوانى و سفلى.(42) در تحليل ساير علماى شيعه نيز همين چندگانگى براى انسان، در مرحلۀ ويژگىهاى اكتسابى، پذيرفته شده است. انسان در فطرت خود از ويژگىهاى ذاتى مشتركى، كه همان فطرت الهى است، برخوردار است، در حالى كه در مرحله ويژگىهاى اكتسابى مىتواند حداقل سه راه را در پيش روى خود داشته باشد: راه فطرت، راه طبيعت و راهشيطان. در برخى موارد نيز اين راهها را به دو راه برگردانده شده است: راه الهى و راه شيطانى. راهبهشت و راه جهنم. راه انسانيت و راه حيوانيت.
به نظر مىرسد اين از ابتكارات علماى شيعه باشد كه اولاً ويژگىهاى اكتسابى را از ويژگىهاى ذاتى جدا كردهاند و ثانياً در ويژگىهاى ذاتى انسانها را از فطرت الهى ثابت غير قابل تغيير برخوردار دانستهاند. حتى تفسير برخى از علماى شيعه از آيهاى همانند آيه هجرت تفسيرى است در جهت هجرت انسان از نفس حيوانى و شيطانى به سوى خدا. امام خمينى(رض) در تفسير آيۀ شريفۀ «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ»چنين فرموده است:
اشخاصى هستند كه از چاه نفس بيرون آمدهاند، هجرت كردهاند. ... يكاحتمالش اين است كه اين هجرت يك هجرت از خود به خدا باشد، «بيت» نفس خود انسان باشد، يك طايفهاى هستند كه خارج شدهاند و هجرت كردهاند از اين بيت ظلمانى، از اين نفسانيت «مهاجراً الى اللّه ورسوله» تا رسيدهاند به آنجايى كه «ادركه الموت» به مرتبهاى رسيدهاند كه ديگر هيچ از خود چيزى ندارند، موتمطلق، و اجرشان هم «على الله» است.(43)
در تفسير سورۀ حمد، با استفاده از آيات شريفه سه راه در مقابل انسانها، با توجه به آنچهامكان كسب دارند، گشوده شده است:
1. صراط مستقيم: اهدنا الصراط المستقيم.
2. صراط ضالين: ولا الضالين.
3. صراط مغضوبين: غير المغضوب عليهم
همين بحث در نمودار زير قابل طراحى است:
صراط مستقيم مسير انبياء و اولياء و شهدا و صالحان.
صراط ضالين: حركت بر اساس خوهاى طبيعى و حيوانى.
صراط مغضوبين: راه شيطان، طاغوتها، مستكبرين و مفسدان.
نقطۀ صفر يا نقطهاى كهانسان در وضعيت بالقوه قرار مىگيرد و حركتش را در جهت به فعليت رسيدن از آنجا آغاز مىكند.
هبوط
صراط مغضوبين
در سخنان امام خمينى(رض) سير انسان در جهات مختلف به خوبى نشان داده شده است:
سر دو راهى واقع شدهايم: يك راه، راه انسانيت است كه اين صراط مستقيماست. صراط مستقيم يك سرش به طبيعت است، يك طرفش به الوهيت. راه مستقيم از عَلَق شروع مىشود منتها بعضى از آنها طبيعى است و آنجايى كه مهم است، آنجايى است كه ارادى است. اختيار با شما است كه اين دو راه را اختيار كنيد، يا صراط مستقيم انسانيت را، يا انحراف به چپ، يا انحراف به راست.(44)
در فقرۀ مذكور، نقطۀ صفر همان وضع طبيعى در نظر گرفته شده است كه انسان واجد حيات حيوانى مىشود، اين انسان خارج از وضع طبيعى دو راه در پيش دارد، انتخاب يكى از اين دو راه ارادى است، بنابراين در حوزۀ ويژگىهاى اكتسابى انسان قرار مىگيرد كه بخواهد به سمت خدا حركت كند يا به سمتى كه شيطان مىگويد. بر همين اساس انسان تزكيۀ نشده، عامل تمام مشكلات خواهد بود.
همه اختلافاتى كه در بشر است براى اين میباشد كه تزكيه نشده است. غايتبعثت اين است كه تزكيۀ كند مردم را تا به واسطۀ تزكيه، هم تعلم حكمت كند و هم تعلم قرآن و كتاب و اگر چنانچه تزكيه بشوند طغيان پيش نمىآيد.(45)
ريشۀ جنگها عدم تزكيه و خودخواهى انسانها است. انسانهاى مؤمن با هم نمىجنگند.
همۀ اين گرفتارىهايى كه براى بشر است از اين نقطه شروع مىشود، همۀ اينگرفتارىها از انانيّت انسان است، تمام جنگهاى عالم از اين انانيّت انسان پيدا مىشود. مؤمنها با هم جنگ ندارند.(46)
بر اين اساس است كه انسان سازى رسالت اسلام و تعاليم آن است:
اساساً اسلام براى سازندگى آمده است و نظر اسلام به ساختن انسان است. جهاد براى سازندگى، «سازندگى انسان خودش را»، مقدم بر همۀ جهادها است. اين است كه رسول اكرم «جهاد اكبر» فرمودهاند. جهاد اكبر، جهادى است كه انسان با نفس طاغوتى خودش انجام مىدهد.(47)
با توجه به آنچه آمد مىتوانيم نتايج زير را استخراج كنيم:
1. انسان علاوه بر ويژگىهاى ذاتى، داراى صفات و ويژگىهاى اكتسابى است.
2. در مقابل انسان راههاى متعددى وجود دارد، تمامى اين راهها به كمال مطلق ختم نمىشوند، بنابراين انسان لازم است اين راهها را بشناسد و از ميان آنها راه كمال مطلق را انتخاب كند.
3. انبياء و رهبران الهى مبعوث شدهاند تا راه كمال حقيقى را به انسان نشان دهند.
4. «انسان سازى» هدف اساسى اسلام است. پيامبر اسلام تلاش انسان در جهت خودسازى را «جهاد اكبر» ناميده است.
5. مكتب و متفكرى كه به آموزههاى مذكور اعتقاد و باور دارد، بديهى است كه در عرصۀ سياست و حكومت مهمترين هدف حكومت و زندگى سياسى را تلاش براى انسان سازى و تزكيۀ انسان و نجات انسان از «چاه نفس» بداند.
6. مبارزه با موانع كمالطلبى انسان لازم است. اين مبارزه دو بُعد دارد. مبارزه با موانع كمال اگر در سطح فردى باشد، جهاد اكبر ناميده مىشود. جهاد اكبر تلاشى است كه از سوى تك تك انسانها در جهت جايگزينى فضايل به جاى رذايل صورت مىگيرد، مهمترين رذايل خودخواهى و انانيّت و پيروى از هواى نفس است. جهاد اصغر تلاشى است كه از سوى حكومت، به همراهى مردم، در جهت مبارزه با موانع كمال در سطح اجتماع، چه در داخل يك كشور و چه در سطح بينالمللى و ميان چند كشور، صورت مىگيرد.
7. انقلاب اسلامى محصول تحولى است كه از همه در محتواى باطنى انسان مسلمان ايرانى صورت گرفته است. تحولى كه از آن با عنوان جهاد اكبر ياد مىشود. محصول و دستاوردهاى جهاد اكبر در عالم واقعيت و جهان خارج از وجود انسان سقوط حكومت سلطنتى و تشكيل جمهورى اسلامى از طريق انقلاب اسلامى است.
1) استاديار گروه علوم سياسى دانشگاه باقرالعلوم(ع)
2) ر.ك: آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم در غرب، ترجمۀ عباس مخبر.
3) ر.ك: حسين بشيريه، انديشههاى سياسى در قرن بيستم، انديشههاى سياسى ماركسيستى، تهران، نشر نى، 1376.
4) ارسطو، سياست، ترجمۀ حميد عنايت، كتابهاى جيبى، تهران، 1364.
5) براى مطالعه انديشۀ اصحاب اصالت فايده ر.ك: خداوندان انديشه سياسى، امير كبير، تهران.
6) نظريۀ هگل در كتاب: عقل در تاريخ، ترجمۀ حميد عنايت قابل مطالعه است. نيز نظريۀ هابز در كتاب: لويتان، ترجمۀ حسين بشيريه قابل دسترسى است. براى مطالعه نظريۀ معتزله و اشاعره ر.ك: جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل.
7) حديثى از امام صادق عليه السلام كه در اصول كافى آمده است. نيز حديث مذكور از امام على عليه السلام در كنز العمال، ج 1،
ص 349آمده است.
8) براى مطالعۀ ديدگاه آنارشيستها نك به: حاتم قادرى، انديشههاى سياسى در قرن بيستم.
و براى مطالعه ديدگاه اماميه نك. به: خواجه نصيرالدين طوسى، تجريد الاعتقاد.
9) ر.ك: گلن تيندر، تفكر سياسى، ترجمۀ احمد صدرى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران.
10) امام خمينى(رض) با استناد به نظر اهل لغت و تفسير فطرت را به معناى خلقت به كار برده است.
11) تمامى بحث مربوط به فطرت و ويژگىهاى ذاتى انسان از مأخذ زير اقتباس و يا نقل قول مستقيم شده است. امامخمينى(رض)، چهل حديث، حديث يازدهم، انتشارات مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام(رض)، ص 179 - 187.
12) سورۀ روم، آيۀ 30.
13) تفصيل اين نتايج در كتاب فطرت، اثر آية اللَّه مرتضى مطهرى آمده است.
14) صحيفۀ نور، ج 13، ص 130.
15) همان، ج 2، ص 226.
16) همان، ج 2، ص 227.
17) سورۀ بقره، آيۀ 30.
18) همچنين بر خلافت الهى انسان در آيات ديگرى از جمله آيۀ 165 سورۀ انعام تأكيد شده است.
19) سورۀ بقره، آيۀ 33 - 31.
20) سورۀ اعراف، آيۀ 172. همچنين آيات ديگرى از قبيل آيۀ 173 و نيز آيۀ 30 سورۀ روم، كه پيش از اين در بحث فطرتآمده بود، مقابل
21) سورۀ سجده، آيۀ 9 - 7.
22) سورۀ اسراء، آيۀ 70.
23) سورۀ انشقاق، آيۀ 6.
24) سورۀ بقره، آيۀ 29.
25) سورۀ ذاريات، آيۀ 56.
26) سورۀ فصلت، آيۀ 51.
27) سورۀ علق، آيۀ 7 - 6.
28) سورۀ هود، آيۀ 10، نيز آيۀ 12 سورۀ يونس و آيۀ 54 سورۀ كهف.
29) سورۀ ابراهيم، آيۀ 34.
30) سورۀ حج، آيۀ 66.
31) سورۀ معارج، آيۀ 19.
32) سورۀ معارج، آيۀ 22 - 21.
33) در تدوين اين قسمت از آثار ذيل استفاده شده است: انسان در قرآن، مرتضى مطهرى؛ سرشت انسان، على شيروانى، انسان در اسلام، عبدالله جوادى آملى؛ انسان در افق قرآن، استاد محمدتقى جعفرى، انسان از ديدگاه اسلام، احمدواعظى.
34) عبدالله جوادى آملى، شريعت در آئينۀ معرفت. آنچه آية اللَّه جوادى آملى با بحث «نظريه استخدام» به تبيين آن پرداخته و آن را بر «وحشى بالطبع» و «مدنى بالطبع» بودن انسان استوار كرده است، از نظريات بديع و پرقابليت براى انديشۀ سياسى -اسلامى است كه لازم است در جاى خود پيگير مىشود.
35) سورۀ العاديات، آيۀ 8.
36) سورۀ فجر، آيۀ 20.
37) سورۀ روم، آیۀ 33؛ سورۀ زمر، آيۀ 8.
38) سورۀ يونس، آيۀ 21سورۀ انفال، آيۀ 30.
39) سورۀ مدثر، آيۀ 38.
40) محمدتقى جعفرى، انسان در افق قرآن، صص 14 - 25.
41) صدرالمتألهين شيرازى، الحكمة المتعاليه فى الاسفار العقلية الاربعه، ج 7، ص 184.
42) مرتضى مطهرى، فطرت.
43) امام خمينى(رض)، تفسير سورۀ حمد، صص 28 - 29.
44) صحيفۀ نور، ج 7، ص 225.
45) همان، ج 14، ص 254.
46) امام خمينى(رض)، تفسير سورۀ حمد، ص 30.
47) امام خمينى(رض)، صحيفۀ نور، ج 7، ص 211.
![]() |